سیب

مثل یک کودک معصوم...

گل بازی می کرد خدا...

همبازی ابلیس شده بود، حوا.

می گفت: تکرار شده مزه ئ خرما...سیب خوردم و لخت شدم همانجا...

حوا شده ام...سیب ها کال نبود...کرم نداشت...سالم، سالم بود.

تن پوشم، برگ گل، برگ درخت...گوی هایم...ترد و کال، نطفه ایی هم جست می زد.

...عشوه ئ دستت را فهمیدم...حس کردم.

چه خوش طعم و چه سرخ ...سیب را گاز زدیم...

حوای تو شدم ای آدم...

بگذار، بر بال تو به بهشت بازگردم...ای آدم.

واسه تو

سارا آرامش

/ 98 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لومباردو

(... تن پوشم، برگ گل، برگ درخت ...) تو هم که داری سانسور میکنی! اینا از اول لخت بودن.به ما که میرسن ...

باران

دلم مالا مال درد است و نمی دانم چرا شور شوق رفتن دارد و اما نمی داند کجا من کجا و این دل دیوانه ی دیر آشنا ؟ من کجا و این همه سوز و گداز آشنا

باران

دلم مالا مال درد است و نمی دانم چرا شور شوق رفتن دارد و اما نمی داند کجا من کجا و این دل دیوانه ی دیر آشنا ؟ من کجا و این همه سوز و گداز آشنا

شکلات تلخ

خیلی قشنگ نوشتی. این شعر تازه بود و خوشمزه . درست مثل سیب سبز تازه چیده شده البته بدون کرم [بغل]

شکلات تلخ

خوشم می یاد برای هر موضوعی شعری میگی به غایت زیبا. دست مریزاد [بغل][نیشخند]

نجمه

سلام سارا جان. چه میکنی با زندگی جدید. امیدوارم هر جا که هستی خوش باشی. شعر پرمحتوایی بود. ممنون [گل]

رها 2

[گل][دست][دست][گل] بر بال او به بهشت برم ؟؟؟؟ [سوال]

رضوان

سلامی چو بوی خوش اشنایی **بزرگترین معجزه** را بهتر بشناسیم از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشید [گل][گل][گل][گل][گل][گل]