توتستان

برای

مرض قند بی بی...

چادر به سرِ زمین کردیم

و

درخت تکاندیم.

"باران توت سفید"...

عجبا!!

از آن روز،

ته کفش های من

نوچ شده از توت های سفید باغ سُلمانیه سبزوار.

بی بی می گفت:

بعد از خوردن توت، دوغ بنوش!!!

توت خوردیم،

 و

دوغ نوشیدیم.

چقدر

جایت در توتستان خالی بود.

واسه تو

سارا آرامش

/ 18 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیراد

توت سفید و دوغ! تجربه جالبیه

فاطمه

من تا حالا تجربه توت و دوغ ندارم باید یه بار امتحان کنم راستی جای منم می خوردی سارا جون

علی

و من هنوز همان بدبخت سرنوشت خویشم. لحظه های مدیدی از خواندن کتیبه های کاغذیت دور بوده ام شاید همدردی بود با فیلتر شدن وبلاگ بیچاره ام! چقدر با بازیهای کودکی در زیر درخت توت تنومند خانه مادربزرگیم که خود خانه در زیر اوار زلزله ماند و همه خاطرات کودکی مرا به یقما برد خاطره کسب کردم!! شاید اولین .... ولی هنوز اون درخت پیر تنومند ( که من رو به یاد درخت مقدس فیلم اواتار میندازه)هست. وکاش میتونستم وصیت کنم که مرا زیر اون دفن کنند!! کاش شارای عزیز به جای همه ی ما توت بخور و ببین[لبخند]

فرناز

از خبرهای وبلاگیت ممنون...مبارکش باشه اما راستش من ذوق مرگ نشدم. خوشبخت باشه.

Amirreza Zobeiri

خیلی‌ ممنون که به وبلاگ من سر زدید، مطلب زیبای بود[لبخند][گل]