ماندگار

آنقدر می نشینم... 

و نامت را با خود تکرار می کنم

تا

از راه برسی

و با بوسه ایی حتّی کوچک،

خستگی ام را به در کنی...

خوب می دانم؛

خواهی آمد و خواهی ماند، ای ماندگارترین "تو".

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریال

سلام من سال 89 اومدم به وب شما سر زدم درقسمتی به نام نشان بعد از اون عنوان وبلاگ روفراموش کردم امروز اینقدر فکر کردم تا یاد م اومد[لبخند][هورا][ماچ]

فرید آزمون

بله، چاره ای هم نیست! باید چشم به راه بود! [نیشخند]

شیطان

...شیطان هم به شما سر زد....

افسانه عمر

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست *** روا بُوَد که چنین بی‌حساب دل ببری؟ مکن که مظلمۀ خلق را جزایی هست *** به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست *** کسی نماند که بر درد من نبخشاید کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست *** هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست *** به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید و گر به کام رسد همچنان رجایی هست *** به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست

فانوس دریایی

سلام نوشته هایتان چون از دل بر می آید دلنشین است . ای ماندگارترین "تو". [دست]

نجمه

چقدر ما آدما دلهامون کوچیکه [قلب] [خداحافظ]

مرداب

انتظاری شیرین به بهانه لمس لبهایت ای ماندگار ترین[گل]