قالب پنیر

 کجایی؟

عصر منتظر تلفن شدم ،هیچ خبری نشد ...حتما.... نمی دونم چرا خبری ازش نیست

یازده تا شماره ه از ۰ تا ۵ رو گرفتم...سه تا بوق که زد ...الو جوجو تویی؟ کجایی بابا نگران نشدم فقط خواستم ببینم کجایی.

همین

بدون اینکه جوابی بده پرسید تو کجایی؟هیچ جا یه جایی از این دنیای کوچیک

با شادی ،دوستم اومدیم یه چیزیی بخوریم

باید از هفته دیگه رژیم م  رو .... نه ولش کن ....آره از همین فردا هم می تونم ولی...

صداش خسته به نظر می یومد  بهش نگفتم آخه میگن امر بهشون مشتبه می شه . ماجرا رو تعریف کرد

می دونید حکایت قصه چیو داشت؟

زاغکی قالب پنیری داشت........روبهک جست و طعمه را به ربود...

مطمئن باش که خیره،بهتر از این می خواد پیش بیاد

سعی کردم با واژه ها خیلی بازی نکنم آخه ذهنش خسته بود

هیچی نگفتم و سکوت کردم

فعلا تا شب

یه دونه کیوی کال ور داشتم و نبرد بین دندان و کیوی شروع شد، ویتامینش هم پایگاه تن من.

من کیوی رو با پوست می خورم آخه اینجوری دوست دارم ولی توی مهمونی که همچین کاری نمی کنم

چشام داشت غروب می کرد که زنگ زد:

جوونم

سلام جوجو،هیچ وقت بهم سارا نمی گه

عیبی نداره

سلام بابا

خیلی بهترم،ولی خب کاریش هم نمی شه کرد،سعی کردم طفره برم تا موضوع دوباره براش تازه نشه

گفتیم و خندیدیم

واسه یکی از دوستام مشکلی پیش اومده بود ازش خواستم نظرش رو بگه

عین مشاورا حرف می زد ،بلیغ و شیوا و با تجربه....منم تند تند حفظ می کردم

خیلی خوبه

آخه خیالم راحت شد.من از اون خانمایی نیستم که پاپیچ مردشون می شن اخه من که مامانش نیستم

من باید مأمنش باشم،

بهترین ها مال ماست ،همه چی رو من وتو با قدرت ذهن و اندیشه و فکرمون به دست میاریم ،مگه نه؟

آره ،آره عزیزم

از شیر مرغ تا ....خودم و خودت

نی نی ها الان کجان؟توی ....آره توی خواب پس بگیریم بخوابیم تا فردا

می دونی ستاره های آسمون چند تاست؟نه

منم نمی دونم ولی به تعداد ستاره ها دوستت دارم

خب منم

بوس،بوس

 

واسه تو

سارا آرامش

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
تگ ها :