سیب

مثل یک کودک معصوم...

گل بازی می کرد خدا...

همبازی ابلیس شده بود، حوا.

می گفت: تکرار شده مزه ئ خرما...سیب خوردم و لخت شدم همانجا...

حوا شده ام...سیب ها کال نبود...کرم نداشت...سالم، سالم بود.

تن پوشم، برگ گل، برگ درخت...گوی هایم...ترد و کال، نطفه ایی هم جست می زد.

...عشوه ئ دستت را فهمیدم...حس کردم.

چه خوش طعم و چه سرخ ...سیب را گاز زدیم...

حوای تو شدم ای آدم...

بگذار، بر بال تو به بهشت بازگردم...ای آدم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :