کلوون بیصدا

از دریا برگشتم ...از ماسه های هزارتو...نذر هایم را مثل همیشه ادا کردم...پرتاب ۵ سنگ به نیت...برای رضای خدا بر من واجب شده ...الی... از وک های اندیشمند و شبنم های لمیده بر سنگ آمده ام...بارانیست هوا.

از باغی که اسب کهتری از آنجا مسافر می برد...

از شهری که مردمش نم داشتند ...

از پیش مادری که دغدغه اش رفتن من بود در راهی پرترافیک... و پدری که گوشت را ساتور می کرد...و خواهری که به من قول داده بود تا آرام باشد برای زیستن...و برادرهایی که همراهم بودند...

از دریا برگشتم ...از پیش ماهیانی یخ زده از بی احساسی دریابان...و حضور خورشید غیبت داشت...دریا منتظر توست...حتما به دیدنش برو و نذرهایت را اجابت کن.

 کتف های دریا خسته تر از فردا...تو را می خواهد...

راستی برای عاشق شدن چند سالگی رسم است؟ آخر دیروز توبیخ شدن بچه خواهرم را شنیدم که به پسر بچه ایی دل بسته بود ... همه چیز تمام شد...و خیال همه راحت ...انگار زندگی ساکن شد...و شاید نمی دانند عشق هست...حس کردم چشمانی بودنم را نگهبانی می دهند...شاید هم چشمهای تو...آری...چشمهایش...

ره بود و نظر...ره بود و خیال...خرمالو هم پخته می شد در راه...

پیست دیزین زرد بود ...برف نداشت...برگ داشت... دوربین هم بود...و تو آنجا مثل کلوون چه ساکت بودی...زنگ ها را باید زد... حتی کلوون...چه کسی پشت در است؟ 

و من در ذهنم صدایت را فهمیدم...حتی با تو هم خندیدم...خوابیدم...من تو را  می خواهم ..عکس هایم را خواهی دید...

٣   ٢    ١  آماده؟ سیب...لحظه را ثبت کردیم عین دیروز...فردا که بیایی عکس ها را  خواهیم دید...و تو خواهی فهمید که تو هستی ...و من چه خوشحال از فهمیدن تو...برای دیدن تو...آرام به تو فکر می کنم تا بیایی.

راستی ...اگر مرا برای عشق به تو توبیخ کنند...حکم چیست؟تو بگو.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
تگ ها :