فال ابر

مهر هم تمام شد....و تو باز... نیامدی...

سمفونی کلاغها و قصه های مادربزرگی که نیست... و سماور نفتی که سالها...دست هیچ گوگردی را لمس نکرده...

پچ پچ... و یا شاید...خش خش... برگهای صنوبر در محله ایی متروک

سایه های بی تو ...در آبانی دوباره ...همراهیم می کند...

و ...تصویر فیلمهای خشن در  پاییزیی با احساس...

اکنون در چال و چوله های بوستان قیطریه به رژه می روم...گلایه ات را به سنگ چین ها ... و ...به خدا ... به پرچین های کاغذی  خواهم کرد...از نبودن تو که باید باشی...مثل همیشه...به اندازه ئ بودن تمام فصول...

راستی ...یادم رفته بود...با تو نگفته بودم ...دیروز سوار تاکسیی شدم که راننده اش زن بود...

دستهایش همه چین...چشمهایش چروک...و دهانی ناشتا...راه را می پیمود...

فاصله کم می شد...و من افسوس...پول نداشتم تا فاصله را از او...بخرم...

و چه حیف...کاش بارانی بود ...رایگان آب می خورد علف...کفش دوزک آبستن... حمل می کرد آذوقه را...من هنوز منتظر...منتظر آمدن و ماندن تو...

آسمان را دیدم ...چه ابری...اما قشنگ... فال ابر گرفتم ..چه شلوغ...هآ...دیدم که میآیی...می مانم...تا بیایی...  

و تو مهربان تر از تمام فصول...همیشه در کنارم می مانی...با تو می مانم ای خوبترین.

واسه تو

سارا آرامش

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
تگ ها :