دعوت

دعوت شدیم...

به یه جای دیگه... شب راه افتادیم واسه یه حرکت

به یه جای دیگه

واسه روزهای تازه

جاده بود و کوههایی که با مداد رنگی، رنگی شدند

و تصویر آدمهای تازه

از یه نژاد و بوم دیگه... سخن دلشون رو می فهمیدم...

بهم قول داده بود تا طلوع ستاره های اون شهر برسیم

و رسیدیم...به یه جای دیگه.

زیبا بود و نو...با نگاهی متفاوت

هم آغوشی شب و روز

سه  دو  یک...

زندگی با کل کل و هیاهوی شادی آغاز شد

من و او هم...

 زمزمه خوشبختی آن دو را با خدا فریاد زدیم

فریاد برای بودن من و تو...کنار خوشبختی...

سارا آرامش

واسه تو

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ ها :