دختر قَجر

ایستاده،

کنار حوضی که ماهی قرمزش شیطنت می کند با ماه...

با شلیتۀ کوتاه

و... لچک گُلدار

و ...دستبند قجر

و...ابروان پیوسته

تند، می چرخد...

... در دستش سینی طلاکوب مسی

که صورتک

ناصرالدین شاه، گُر گیجه می گیرد

بر استکان های کمر باریک بلوری پُر از چای.

می شناسی اش؟!...

غریبه نیستم!!

باور کن، این منم...

منِ تو.

فقط ،

کمی شبیه دخترک قَجر شده ام...

حال، می شناسی ام.

ببین!!

بساط قلیان هم چیده ام!!!

راستی "عیدت مبارک" عزیزم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :