اردیبهشت

راحت شدم از آن همه واژه که مرا می آزرد

از آن همه پیاده رفتن در کوچه های تاریک با او بودن

سبک تر از پر مرغی که سالهاست در بالشت سرم لانه دارد 

خسته تر از صورتک آزار او

چه نذرها و نیازهایی با خود عهد کردم...آری برای ...برای بی او شدنش

 از تمامیت فکر و اندیشه ،بالغ شده ام

حنجره ئ خواب رفته ام مدتهاست پی هیچ نعره ای نمی دود

و من خوشبخت ترین زن سال ام

بی حضورش در باغ آواز می خوانم و خدا را رد یابی می کنم

نا باوریست که امروز به سراغم آمد تا بنویسمش

روزهاست...آری از یاد برده امش...بی تصویر تر از دیروزم شده ...چه بهتر

برهه ای از زیستن من نیز این چنین باید می گذشت

چه شلوغ است اینجا....چه خبر شده؟

حتما باز هم خوشبختی به سراغم آمد...باید بروم.

روزها گذشت...خوش و خرم...شاد و تنزیه...

و به قولی"تو را من چشم در راهم"

منتظر می مانم...آمدی؟ هان دیدمت،چه عوض شده ای؟برهه ئ نو شروع است...بمان.

 

سارا آرامش

واسه من،یه کم هم واسه تو 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها :