حَراج

حراج دانه های باران،

در گرمای نچسب تابستان،

آری،

باران، بارید.

و... تو در ایستگاه بی صندلی، در انتظار آمدن من...

کسی در خانه نیست.

کلید آورده ام...

پیاده، در عرض راه...

  به حراج خویش در تو فکر می کنم...

آری،

من خویش  را به تو خواهم داد...

من، خویشم را در تو، حراج خواهم کرد...

چه چسبناک می شود،

حراج من و باران، در گرمای نچسب تابستان...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :