نذری

مترسک خسته تر  از دیروز  ، گندم هایی  که هنوز طعم بارون زمستون رو فراموش نکردند و با باد می رقصند

به مزرعه آفتابگردانی که منتظر صدای بیل باغبونشه تا جوی آب رو براش هموار کنه

دستانم هنوز بوی زردآلویی را می دهد که از باغ مش رجب در ده بالا چیدم و چشمانم به سجده ی آن چه که نمی بیند ،در خوابند...

اکنون فربه تر از کودکی ام به سیر تکاملی ام ،می اندیشم

پای راستم از پای چپم بزرگتره،عیبی نداره همیشه همین بوده ...کلا سمت چپ آدمها از راستشون کوچیکتره

انگار یه قانون شده

قانون بقا... توی این رسم، خدا هست ،واضح تر از همیشه و تو رو که هنوز بالای درخت انار ایستاده ایی.

دستانت قنوت چه را می خواند؟

دانه های انار ،تسبیح نذری تو.

 رکوع چه چیز را پی در پی ،در اندیشه ات رشد می دهی؟

حقیقت ناگوار نیست...و من آشنا به کلام تو

آواز گنجشک هایی از جنس اردی بهشت ،پای جنگل های شمال ،بی آنکه با تو باشم ، برایم قصه گفتی

از وصف تا دیدن فاصله ایی نیست ، وقتی تو بازگو می کنی

به تو اعتماد کرده ام...یادت هست برایت می خواندم:"کیستی که اینگونه به تو اعتماد کرده ام...کلید خانه ام را در دستت می گذارم و نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم"

آری اعتماد کرده ام .

باز گندم ها بی آب مانده اند...جو هم...لوبیای سحر آمیز هم خشکیده و نان هم بیات شد

بیا با هم دو وجب نماز باران برای بودن قلبمان بخوانیم ...

الله اکبر از این همه بودن

من و تو که باشیم گندم زارها و مراتع و حتی جنگل هم آب می خورند،آخه خدا به نیاز دلهامان اجابت می دهد

دو وجب نماز بودن می خوانیم برای رسیدن به خدا ...امسال آفتابگردان ها را نذر گنجشک ها، کرده ام و مثل پارسال با دستمال رویشان را از هجوم پرنده ها نپوشانیده ام

خدا کند که بیایند و نذرمان قبول شود... الله اکبر از این همه بودن...

دست در دست تا پر کردن فاصله ی انگشتان...

 

سارا آرامش

واسه تو 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
تگ ها :