روبند

زن با روبند قرمز،

ژنده پوش،

با قدّی متوسط،

آمده بود برای باور مردم...

میان چراغ و اتومبیل ایستاد،

صدای سکه و اسکناس، امانش نمی داد...

خجالت می کشید،

از دغدغه های فرتوت!!

زیر آفتاب یا سایه؟

برایش، فرقی نمی کند.

امیدش، شیشه های باز...

کاش، فرمان دار، بالابر شیشه را نشناسد!

نمی دانم!!

هراسش،

شاید، جهیزیه دخترک دم بختش است،

و... زن درمانده!!

مگر، چند بار می توانست، 

برای رد کردن خواستگار،بهانه کند؟!

چند بار؟!

عمیق نگاهش کردم

و

با خود اندیشیدم:

چرا هیچ کس، هیچ کس را نمی بیند؟

اگر می توانستم...

اما، اسکناسهایم، اندک.

امروز عصر... زن ایستاده میان اتومبیل ها... بی هیچ روبند قرمزی...

 گویا، غرورش سقوط،

و ... اجبارش، عادت شده بود...

و ... دخترک، روز به روز، بزرگ و بزرگتر می شد.

واسه تو (به سفارش تو)

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها :

اتفاق عجیب

دیشب

در واپسین ساعات شب

زیر باران و تگرگ

دوان، دوان...

میان ملحفه ایی سفید... گم شدیم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها :

پایان تعطیلات

لباس هایم،

بوی پرنسس صورتی می دهد

که میان علفزار می دود...

باد می وزد و...

شکوفه های هلوی باغ انار،

چنان می پرند... گویی که نُقل بپاشند به آسمان!!

چه خوب!!

تعطیلات تمام شد و...

...  برگشتم، کنار تو...

چقدر جاهل پرسه می زند،حوالیِ من...

فریاد، هآی، فریاد:

رهایم کنید!!

من دلبسته ام به عشق خویش...

از دهۀ30 سالگی به بعد ...

سارا، دلبسته است به تمام قصه های شبانه اش.

من دلبسته ام به او.

رهایم کنید...

من دلبسته ام به تمام قصه های شبانه ات.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
تگ ها :