کتاب می شوی...

در هوایی نامعلوم،

دنج می شود احساسم!

... شروع می شوی،از کتابی ناخوانده،

با سر فصلی تازه!!

...می خوانمت، هزار بار!!

"واو" به  "واو" ، دوره می کنم... تو را.

با پاکتی از سیگار

که تو را می برد میان من

در روزنه های قرار، می گردم تو را... بی قرار...

نام تو... نام کتابم می شود... کتابی به نام تو!!

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
تگ ها :

خُمرۀ می

از تو چه پنهان!

خُمره ام  را پُر می کنم از "می"

از خوشۀ انگورهای چیده شده

که

پینه می زند،

دست کارگر روزمُزد مزرعه را...

و من از شرم تاول او،

مست نمی کنم، هرگز!!!

امّا،

تو ... وسوسه ام می شوی... به نام "هوس".

 و ... من، دَم می زنم،

خُمره را، به سلامتیت...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
تگ ها :

ع... ش... ق...

و ...عشق، پوستۀ قلبم را می شکافد

همچون، نیلوفر!!

قلب، حیران از، تمنا...

در متانت عشق، مبهوت...

و از تلخی طعمش، غافل...

بذر افشانی نمی کند!!

در فضایی آرام،

صدا می زند،می شکافد، می پیچد.

و... قلب، از اشتیاقِ عشق،مشتاق.

که

عشق فرمانبریست.

به خیال آرامش و عبادت!

در تلاطم عقربه های ساعت؛ همدرد، همدل!

خلسه ایی ناگفتنی!

به قوت عشق، نغمه در قلب می تپد...

و

زمان، آرزوست!

اکنون از زلال عشق، تو را می بینم...

اینک مائیم...و...بُرجِ سِتُرگ عشق...

عشق، کعبه می شود،

و...

در طواف؛ صدایی آرام، می پیچد؛ عاشقم!!!

و ... عشق صدایم می زند...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ ها :

زاییده شدم...

نمی خوابد، قلم می زند...

و... شکل می دهد.

رنگ می کند...

و... بی آنکه بزاید، می آفریند.

لحظه ایی، فکر کرد...

تا، از امروز،  "من"  باشم...

  حُکم، داد، تا زاده شوم!!

پدرم خوابید،مادرم، هم.

پاییز،

مادرم، با درد، مرا زایید...

از آن روز... من، بدهکارِ دردهای او شدم.

چقدر بدهکارم به او...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها :