بزرگ زاده

تو را که پس بگیرم،

دستی تکان می دهم،

برای مردم شهر.

و با خیالی راحت،

به بلوغ میانسالی ام،

می اندیشم.

... درمیان سایه و نور،

من از پستان هایم،

به تو شراب، می نوشم...

و...

تو بزرگ می شوی در من.

بزرگ زاده ی من!!!...

پستان های خالی ام، را بنوش...

فردا...مرا،" تو " فرا می گیرد... بنوش م.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها :

حَراج

حراج دانه های باران،

در گرمای نچسب تابستان،

آری،

باران، بارید.

و... تو در ایستگاه بی صندلی، در انتظار آمدن من...

کسی در خانه نیست.

کلید آورده ام...

پیاده، در عرض راه...

  به حراج خویش در تو فکر می کنم...

آری،

من خویش  را به تو خواهم داد...

من، خویشم را در تو، حراج خواهم کرد...

چه چسبناک می شود،

حراج من و باران، در گرمای نچسب تابستان...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :

لباس خوابِ حریر

در من چه می کنی، تو؟!

در خواب، در بیداری...

پلک هایم، تو را می زند،

وقتی،

لباس خوابِ حریر، می پوشم،

...

...

 گُل ها، غنچه می دهند...

و

ماهی ها، عاشق،

و... تو رِند می شوی...

و... مستانه...به سویم، می آیی.

حریر تنم شو!!

با حریرِ خواب، در تو مکث می کنم... تا همیشه.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :