دختر قَجر

ایستاده،

کنار حوضی که ماهی قرمزش شیطنت می کند با ماه...

با شلیتۀ کوتاه

و... لچک گُلدار

و ...دستبند قجر

و...ابروان پیوسته

تند، می چرخد...

... در دستش سینی طلاکوب مسی

که صورتک

ناصرالدین شاه، گُر گیجه می گیرد

بر استکان های کمر باریک بلوری پُر از چای.

می شناسی اش؟!...

غریبه نیستم!!

باور کن، این منم...

منِ تو.

فقط ،

کمی شبیه دخترک قَجر شده ام...

حال، می شناسی ام.

ببین!!

بساط قلیان هم چیده ام!!!

راستی "عیدت مبارک" عزیزم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :

بهشت مادران

ساعت 13:30

اقامت

من

و ...تو

و... خدا

... در بهشت مادران.

واژگونی

تابلو "ورود آقایان ممنوع" .

چه ظهر دلپذیری خواهیم داشت.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
تگ ها :

مُحرِم

در مردمک چشمانت پیداست؛

زنی با حولۀ سفید

که

قرار است

...صبح پاتختی...

مُحرِم شود برای تو...!!

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
تگ ها :

سرزمین خوشبختی

هنوز،

سمفونیِ تَق تَقِ...

کفش های تَق تَقی ام،

با گامهایی

که بزرگ می کرد، 

قوارۀ کودکی ام را

کنار پله های اُریبِ پُر از شمعدانی،

جفت، مانده است...

بیا... با جیب های پُر از سکه های ده شاهی،

و...

زُلف های پُر از زَنبق بنفش،

عبور کنیم!!!...

از لای تارهای تنیدۀ مطلق،

و ... سفر کنیم به سرزمین خوشبختی.

نگاه کن!!!

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها :

ملکه

تاجگذار!!!

تو بر من

فتح می گشایی... شاهانه،

و

من، میان این همه،

همهمۀ شلوغ...

با نامِ

....ملکۀ رویاها،

برای، روزهای عاشقیت، ...

نشان شدم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩
تگ ها :

سلّانه

همنواز!!!...

دست هایم،

برای نوازشت

سلّانه، می رقصند... می نوازند...

من

از هجای شب، برای تو،

آهنگ می سازم.

...می نوازم، می خوانم...

بعد از آن،

تو، کمان می کشی،

و... من از حجم اشکال، در فضا،

عشق را می فهمم...

می دانم.

همنواز...!!!

همنوازی، می کنم با تو.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها :

سینه ریز

کور شود

چشم شیطان،

از

هدیه ات، که سینه ریزی بود

... تا پُر کند،

برهنگی سینه ایی،

که..!!!...

بماند.

شرمم می شود،

تا باقیش، بگویم...!!

اما چه خوب، که

می توانم،

آسوده، روسری، بر دارم

و

بی تأخیر

به خانۀ پدری ام، بروم...

حالا

می گذارم، تا هر چه قدر دلت می خواهد،

کبود شوم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :