بذار برو

با توام...

وقتی نیستی می دونم...یه روز میآی.

دیروزم...زیر بارون...

داد زدم که ای خدای مهربون!

عشقمو بذار برو...

بذار ما تنها باشیم.

بذار مال هم باشیم.

بذار تا توو بغلش خواب ببینم ، که بگه دوستت دارم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
تگ ها :

خالق

ای باعث دغدغه ام...تنها دلیل بودنم...

بهانه ام.

ای عشق پر ابهام من...بگسل تو این آوارگی...معنی بده به باورم.

مجنون قصه ات منم...غمخوار غُصه ات منم.

بیگانه از خویشم شدم...

ای خالق ترانه ام!

افسونگری...اثیریی...؟

محراب من...می خانه ام!

هر بامداد و شامگاه...راز و نیازم...ورد من...با من بمان ، یک شب بمان.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
تگ ها :

مستی

پچ پچ جام ها...

لرزش بکارت حنجره ها... و نگرانی معصومیت اندیشه ها...

به آواز سلامتی،

به سلامتی همه،

به سلامتی آسمان پر ستاره و زمین پر از آرامش.

تجزیه ئ منیت من.

و تو...کنار طاقچه، لب پنجره...

به جلای شفافیت حنجره بر آمدی.

من تمام شدم و تو می گفتی: باش، برگرد...

انزواطلبی پا و دست درازی حیا...

قهقه های ناب، خواب را می ترساند...

و تو...از پوست اندازی من ترسیدی...

راز مستی ام: برملا شدن دنباله ئ دوست داشتن...

اتمام سرگیجی اندیشه...من بیدارم!

و تو...آفریدگار منیت آن شب م شدی...

بیداری؟!.........خواب، مستانه خوابید و ما نیز مست خوابیدیم.

واسه تو

سارا آرامش 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :

کفش ها...

بیا و بمان.

کفش هایم برای رفتنت، جیغ می کشند...

 کفش هایت به بند کفش هایم عادت دارند...

قسم به گام ها و راه ها...

من و تو لازم و ملزوم همیم.

یادت هست! چندی پیش،گله کردی کفش هایت تنگ شده است؟

حتمأ... دل تنگ کفش های من شده...کفش هایت.

بگذار آرام شوند کفش هامان...

ساکت...گوش کن...از تو تا خویش می شمرد کفش هایم...

...۴۴...٣...۵...٧...٣٩...پس بیا و بمان.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :

پیغمبر شده ام...

 یا رب...مستم از جنس خدا.

گفتی دعایت بکنم...یا تو...

از طواف آمده ام...از باغ انار.

اقراباسم ربک الذی ...

احتیاجت گفتم...بی کم و کاست...

به درخت هم سپردم، دعایت بکند...

پیغمبر شده ام...باورم نیست...حاجی پیغام تو شدم...

خیالت راحت...یا رب.

از پیش خدا آمده ام...یا تو.

راحت... تو بخواب...پیغمبر شده ام...پیغمبر تو.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
تگ ها :

رقاصه

...در شکوه علفزار...

همچو  قاصدک رقاص... رقاصه ایی محجوب شدم.

... جایت خالی... 

درست عین بادبادک میان باد...در ماسه های طولانی...

... گونه هایت تزیین از خنده...و من آرام در بسترت اتراق...

بعد از آن همه بوسه های ممتد...باهم رقصیدیم... درست مانند قاصدک روی بام...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
تگ ها :

حکم

پیک...

گیشنیز...

خشت...

دل...

 عاص دل می خواهم...حکم کردم به نامت حاکم.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤
تگ ها :

الفبای تو

 عاریه می گیرم ک را از عروسک...

 از زاغچه هم چ...

از آسمان ستاره...مین را از زمین دوست ندارم...

ع عشق را می جویم ... گاف گاو را می بندم...کودکم می ترسد...

تای تو را، به "هم "چسباندم ...بی همتا.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
تگ ها :

جیبی برای من...

در جیب هایت آیا جایی برای یخزدگی دستانم هست؟؟...

... از سرما چروک شده دستانم...

سرخ رگهایش پیدا...سیاه رگ هم پیداتر...

اجازه نمی دهم سوراخ به جیبت رسوخ کند...

حتی اگر گرمکنت جیبی نداشته باشد...فرقی نمی کند.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢
تگ ها :

سادگی

حین قایمک بوسیدن...خوابیدن...

پدر از راه رسید...و تو پنهان شدی لای لباس خواب های مادر.

رفتنت را پدر بدرقه کرد...

و چه ساده ...خیال کرد مادر رد شده است...

سالهاست...پدرم با عشق...از برشده بوی تن و لباس خواب مادر.

و من تکرار کنان...استفاده کردم از سادگی پدر...

بازهم قایمک بوسیدن...خوابیدن...

اما این بار...مادر از راه رسید...قصه ئ سادگی مادر مثل پدر آغاز شد...

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها :

آفتابگردان

به محض فریاد زدن...مرا به مزرعه ئ آفتابگردان برسان...

قابله را هم خبر کن...

من حامله ام.

می خواهم تو را حمل کنم...

و تو...چه آرام به دنیای من آمدی.

...آفتاب بهانه می شود...آفتابگردان برای تو می گردد.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها :

هرزگی

عریانی تنم را با هرزگی تصویرت خواهم پوشاند...

با توام ای لخت ترین عکس اتاقم.

آسیابت(دندان آسیاب) را برای کدامین نرم تن سوهان می زنی؟

نمی ترسم از مثله شدنم...

شاید تصویرت را لابه لای رختخوابم قایم کنم...

با من بخواب ای ژرف ترین تصویر .

واسه تو

سارا آرامش

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸
تگ ها :

رهایم کن...

رهایم کن از نگاهت 

 بر من بی تابانه می درخشی ... تا کوررنگی تشخیصم...

نگاهت جنون لیلی را خاطره می کند

بر نی نی چشمانم...رهایم کن

...بگذار تو را تشخیص دهم.

واسه تو

سارا آرامش

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
تگ ها :

کلوون بیصدا

از دریا برگشتم ...از ماسه های هزارتو...نذر هایم را مثل همیشه ادا کردم...پرتاب ۵ سنگ به نیت...برای رضای خدا بر من واجب شده ...الی... از وک های اندیشمند و شبنم های لمیده بر سنگ آمده ام...بارانیست هوا.

از باغی که اسب کهتری از آنجا مسافر می برد...

از شهری که مردمش نم داشتند ...

از پیش مادری که دغدغه اش رفتن من بود در راهی پرترافیک... و پدری که گوشت را ساتور می کرد...و خواهری که به من قول داده بود تا آرام باشد برای زیستن...و برادرهایی که همراهم بودند...

از دریا برگشتم ...از پیش ماهیانی یخ زده از بی احساسی دریابان...و حضور خورشید غیبت داشت...دریا منتظر توست...حتما به دیدنش برو و نذرهایت را اجابت کن.

 کتف های دریا خسته تر از فردا...تو را می خواهد...

راستی برای عاشق شدن چند سالگی رسم است؟ آخر دیروز توبیخ شدن بچه خواهرم را شنیدم که به پسر بچه ایی دل بسته بود ... همه چیز تمام شد...و خیال همه راحت ...انگار زندگی ساکن شد...و شاید نمی دانند عشق هست...حس کردم چشمانی بودنم را نگهبانی می دهند...شاید هم چشمهای تو...آری...چشمهایش...

ره بود و نظر...ره بود و خیال...خرمالو هم پخته می شد در راه...

پیست دیزین زرد بود ...برف نداشت...برگ داشت... دوربین هم بود...و تو آنجا مثل کلوون چه ساکت بودی...زنگ ها را باید زد... حتی کلوون...چه کسی پشت در است؟ 

و من در ذهنم صدایت را فهمیدم...حتی با تو هم خندیدم...خوابیدم...من تو را  می خواهم ..عکس هایم را خواهی دید...

٣   ٢    ١  آماده؟ سیب...لحظه را ثبت کردیم عین دیروز...فردا که بیایی عکس ها را  خواهیم دید...و تو خواهی فهمید که تو هستی ...و من چه خوشحال از فهمیدن تو...برای دیدن تو...آرام به تو فکر می کنم تا بیایی.

راستی ...اگر مرا برای عشق به تو توبیخ کنند...حکم چیست؟تو بگو.

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
تگ ها :

تعطیل

سلام خاله سارا... خاله سارا جان ...من تو را خیلی دوست دارم...وقتی با تو هستم احساس خوبی دارم...

وقتی  به اینجا می آیی با هم به دنبال گنجشگهای باغ نوید می دویم... و زیر باران با هم قدم می زنیم...

امیدوارم که همیشه سسایه های شادیت بر سارهای زندگیمان بدرخشد....و تو باشی...

تو را 10 تا دوست دارم ...

این جمله سازی نگین عزیزمه...توی یه روز تعطیل با یه عالم احساس خیس بهم می گه تا بنویسمش...و من نوشتم ...نگین دوست داشتنی من ...

تو را به اندازه ئ معصومیتت و پاکی و زیبایی کودکیت دوستت دارم.

برایت درخشش خورشید بهاری را از خدای کوچولویت می خواهم....

واسه نگین

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
تگ ها :

فال ابر

مهر هم تمام شد....و تو باز... نیامدی...

سمفونی کلاغها و قصه های مادربزرگی که نیست... و سماور نفتی که سالها...دست هیچ گوگردی را لمس نکرده...

پچ پچ... و یا شاید...خش خش... برگهای صنوبر در محله ایی متروک

سایه های بی تو ...در آبانی دوباره ...همراهیم می کند...

و ...تصویر فیلمهای خشن در  پاییزیی با احساس...

اکنون در چال و چوله های بوستان قیطریه به رژه می روم...گلایه ات را به سنگ چین ها ... و ...به خدا ... به پرچین های کاغذی  خواهم کرد...از نبودن تو که باید باشی...مثل همیشه...به اندازه ئ بودن تمام فصول...

راستی ...یادم رفته بود...با تو نگفته بودم ...دیروز سوار تاکسیی شدم که راننده اش زن بود...

دستهایش همه چین...چشمهایش چروک...و دهانی ناشتا...راه را می پیمود...

فاصله کم می شد...و من افسوس...پول نداشتم تا فاصله را از او...بخرم...

و چه حیف...کاش بارانی بود ...رایگان آب می خورد علف...کفش دوزک آبستن... حمل می کرد آذوقه را...من هنوز منتظر...منتظر آمدن و ماندن تو...

آسمان را دیدم ...چه ابری...اما قشنگ... فال ابر گرفتم ..چه شلوغ...هآ...دیدم که میآیی...می مانم...تا بیایی...  

و تو مهربان تر از تمام فصول...همیشه در کنارم می مانی...با تو می مانم ای خوبترین.

واسه تو

سارا آرامش

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
تگ ها :