کمین

در کمین یک اتفاقم

در کمین تو

چون کفتری در کمین پشت بام پر از ارزن

تو مرا دریاب

یا به دندانم بگیر

بسان گربه ئ ملوس

با خود ببر

از ضربان قلبم نهراس

هیاهو نیست  معجزه اتفاق می افتد

دوست دارم تو باشی

گوشهایم محتاج تر از گوشواره

تو را جستجو می کند  یا چگونه حک شدن دانه های موی مرا بر آرنج یا بازوانت پاک خواهی کرد؟

دیروز را می گویم که به خانه ام دعوت شدی

خواب های نقره ای با سرمای پنکه ای از جنس آلیاژ

کاسه ئ بلورم هنوز رد توت فرنگی را در خود دارد 

 یا چگونه می توانی اثر انگشت اشاره ام را از دلت پاک کنی؟

 در نیمکره ئ چپم هنوز نبض دستانت می نوازد عین آواز گنجشکها

دیگر

در من تجلی شده ای

ای زاده ئ آفرینش

در تو متجلی خواهم شد بسان روح خدا در انسان

و تو نیز مرا جستجو خواهی کرد...چون دارکوب در پی درخت....

دوست دارم تو باشی....سرود بودن را با نی نی وجودت می سرایم...تو هم بخوان

سارا آرامش

واسه تو

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

خط خطی

شاید عصر گاه
چهره ام رو نقاشی کنم
لبهای فر بسته ام رو حجاری کنم
ابروانم آ بی کلاه باشه
قلب قرمزم رو کمی تزیین کنم
روی کاغذ
دستای زبرم رو کمی چرب کنم
آخه شاید
 دستای نرمت بخواد
نوازش رو مهمونی کنه!یا که اون چشمای صادق
خواسته هاش رو نقل قول کنه
نمی دونم
ولی خط خطی رو دوست دارم
بیا خط خطی کنیم دنیا رو با تموم آدماش
حاضری؟
مداد تراش هم اومده به جنگ تنبلی
مداد رنگی دسر بازی ما
من آمادم تو هم بیا !

سارا آرامش

واسه تو

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦
تگ ها :

سردمه

های...
های...های
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ  ِیخ کردم
عین آغاز زمین
سردمه
نازی گفت:خب برو زیر لحاف.
۱۰۰ لحاف هم کمه
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
رویا رو کجا زیارت بکنم؟
در عالم خواب.
خواب به چشمام نمی یاد!
بشمار تا سی
بشمار یک و دو سه . چهار....هفت و نه...
درد دلهای حسین پناهی با نازی . آفریدگار او را مهربانتر از دیروزش کند....

 

سارا آرامش

واسه تو

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦
تگ ها :

بارش برف فلزی

زمین به عطارد مدیون 

و انسان به عطارد و زمین مدیون تر

حراج گوگرد و فلز،بازار سیاره ئ ما

در خبرها خواندم : در عطارد برف بارید

فکر کردم،اشتباه خبریست...

اما،نه !

حقیقت داشت.

چه تفاهم دارد عطارد و زمین

هردو سیاره وبرف

برفش از جنس فلز

مغناطیس ،به دنیا آمد

صدایی آمد! دستها بالا

قدگیر آمده بود

متر می انداخت به دور سر ماه

عطارد هم

اندازه می شد

قدگیر پرسید: کدام ؟همه با هم گفتیم:عطارد

ماه تابید

عطارد سرد و خاموش و زمین گرم

پس از آن من و تو زاده شدیم

عطارد پیداست.

 

سارا آرامش

واسه تو 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها :

کامل

می بینی که چگونه هستی ،هر روز بی سر و صدا سرگرم کارشه!

همه چیز به دنبال هم و وابسته به هم...عین یه زنجیر ...براشون فرقی نمی کنه این زنجیر طلا باشه یا نقره یا برنز...

اصل رو به جا می یارند...به زبون ادبی بهش می گن :قانون...قانون داد و ستد

من و تو و همه باید یادمون باشه که باید به این اصل  پایبند باشیم تا خلاف جهت اصل حرکت نکنیم بعد فغان بر نیاریم که آخ چرا اینجوری شده؟...

بخشش،سخاوت،ذکاوت...

من وتو باید ببخشیم تا کائنات و جهان به ما ببخشند

من و تو باید باشیم تا کره زمین بتونه بچرخه

من وتو باید آواز بخونیم تا دارکوب زنده بمونه

من و تو باید با هم مدام بگوییم: ما اندیشه درست هستیم

اگه ما نباشیم عقربه های ساعت می میرند،زمان متوقف می شه،و کلاغ خودش رو زنده به گور...

ما هستیم

مگه نه بابا جونم؟ 

ذهن ما پر است از نیکی محض به کائنات ،مجموعه،هستی،دنیا

چقدر پرم از هیچ 

ما موجودات تمام عیار سیاره ئ بودن هستیم

ما هستیم و از هستی یمان به موجودات دیگر هم عطا می کنیم

خب نوبت کدومتونه ؟تو...

انگار سالهاست که می  شناسمت...با توام 

 

سارا آرامش

واسه تو 

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها :

اردیبهشت

راحت شدم از آن همه واژه که مرا می آزرد

از آن همه پیاده رفتن در کوچه های تاریک با او بودن

سبک تر از پر مرغی که سالهاست در بالشت سرم لانه دارد 

خسته تر از صورتک آزار او

چه نذرها و نیازهایی با خود عهد کردم...آری برای ...برای بی او شدنش

 از تمامیت فکر و اندیشه ،بالغ شده ام

حنجره ئ خواب رفته ام مدتهاست پی هیچ نعره ای نمی دود

و من خوشبخت ترین زن سال ام

بی حضورش در باغ آواز می خوانم و خدا را رد یابی می کنم

نا باوریست که امروز به سراغم آمد تا بنویسمش

روزهاست...آری از یاد برده امش...بی تصویر تر از دیروزم شده ...چه بهتر

برهه ای از زیستن من نیز این چنین باید می گذشت

چه شلوغ است اینجا....چه خبر شده؟

حتما باز هم خوشبختی به سراغم آمد...باید بروم.

روزها گذشت...خوش و خرم...شاد و تنزیه...

و به قولی"تو را من چشم در راهم"

منتظر می مانم...آمدی؟ هان دیدمت،چه عوض شده ای؟برهه ئ نو شروع است...بمان.

 

سارا آرامش

واسه من،یه کم هم واسه تو 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها :

ماهگرد

می دونی امروز چه روزیه؟

22 هر ماه ،یادت اومد؟آره بابا جونم ...درست حدس زدی...روزهاست...8 ماهگی ...10 ماهگی...

چه زود می گذره

راستی ببخشید که دیروز به من تهمت زدی...یادته به من گفتی بهونه گیر شدی؟...نمی دونم چمه؟یا چم شده بود ...

شاید شیطون می خواست گولم بزنه

به قرآن مجید کاری نکردم...فقط واقعیت رو گفتم...دیروز هم نوشتم که واقعیت ناگوار نیست.

خوندیش؟

اما اینجا جای خوبیه که ازت معذرت خواهی کنم...نی نی جون ،منو ببخش...تا ته دنیا ببر و از اون بالا ولم نکنی آخه هنوز زانوم خوب نشده...کپسولام رو هر شب می خورم...

امروز به بودنمان ایمان می آورم و به هر آن چه که قراره خیر باشه...تو هم

وقتی عصبانی می شی چقدر بانمک می شی،اصلا ازت نترسیدم...دروغ گفتم .

امروز در آستانه 333 روزگی با هم بودنمان هستیم

توی این 333 روز چیکار کردیم

فقط 3 بار دعوامون شده ،نه دعوای شدید ...300 روزش رو با هم خوش و شاد و آروم زندگی کردیم...

دیگه نمی خوام بیش از این روی صفحه اتفاقای پیش اومده رو بیارم،چون هم تو می دونی هم من.

باشه؟

اگه کاری نداری من برم...

تا یه ماهگرد دیگه...

 

سارا آرامش

واسه تو 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها :

نذری

مترسک خسته تر  از دیروز  ، گندم هایی  که هنوز طعم بارون زمستون رو فراموش نکردند و با باد می رقصند

به مزرعه آفتابگردانی که منتظر صدای بیل باغبونشه تا جوی آب رو براش هموار کنه

دستانم هنوز بوی زردآلویی را می دهد که از باغ مش رجب در ده بالا چیدم و چشمانم به سجده ی آن چه که نمی بیند ،در خوابند...

اکنون فربه تر از کودکی ام به سیر تکاملی ام ،می اندیشم

پای راستم از پای چپم بزرگتره،عیبی نداره همیشه همین بوده ...کلا سمت چپ آدمها از راستشون کوچیکتره

انگار یه قانون شده

قانون بقا... توی این رسم، خدا هست ،واضح تر از همیشه و تو رو که هنوز بالای درخت انار ایستاده ایی.

دستانت قنوت چه را می خواند؟

دانه های انار ،تسبیح نذری تو.

 رکوع چه چیز را پی در پی ،در اندیشه ات رشد می دهی؟

حقیقت ناگوار نیست...و من آشنا به کلام تو

آواز گنجشک هایی از جنس اردی بهشت ،پای جنگل های شمال ،بی آنکه با تو باشم ، برایم قصه گفتی

از وصف تا دیدن فاصله ایی نیست ، وقتی تو بازگو می کنی

به تو اعتماد کرده ام...یادت هست برایت می خواندم:"کیستی که اینگونه به تو اعتماد کرده ام...کلید خانه ام را در دستت می گذارم و نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم"

آری اعتماد کرده ام .

باز گندم ها بی آب مانده اند...جو هم...لوبیای سحر آمیز هم خشکیده و نان هم بیات شد

بیا با هم دو وجب نماز باران برای بودن قلبمان بخوانیم ...

الله اکبر از این همه بودن

من و تو که باشیم گندم زارها و مراتع و حتی جنگل هم آب می خورند،آخه خدا به نیاز دلهامان اجابت می دهد

دو وجب نماز بودن می خوانیم برای رسیدن به خدا ...امسال آفتابگردان ها را نذر گنجشک ها، کرده ام و مثل پارسال با دستمال رویشان را از هجوم پرنده ها نپوشانیده ام

خدا کند که بیایند و نذرمان قبول شود... الله اکبر از این همه بودن...

دست در دست تا پر کردن فاصله ی انگشتان...

 

سارا آرامش

واسه تو 

 

 

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
تگ ها :

فلس ماهی

گراناز دوستمه.

یه روز توی کتابش می خوندم که:این همه آسمان در پنجره جا نمی شود...خب راست می گه. 

میگه: حتی اگر باد را به انگشت نگاری ببرند ،رد بوسه ات را پیدا نمی کنند... بازم راست می گه.

از اون وروجک هاست. باهاش می خونم،پا به پای هم

اون میگه و من می خونم...

تا هفتاد و هفت سالگی زنانگی ام، تو را خواهم برد به دور دست های مردانگی ...

به آنجایی که مردان سرود احتیاج من و تو را می خوانند...

یک لحظه با من شو...برای یک ثانیه هم که شده به کنارم بیا... تا با هآی نفس هایت، زنانه بیاندیشم .آنگاه که من به قدرت زنانگی ام سر شارم...

نیاز نعره بر می آورد و من ظالم تر از نیاز ، تو را اجابت می کنم...دستانت نرم تر از فلس ماهی...

مسلخ دیدگانم شو ،من نیز تو را می خوانم

می خوانم،بسم تو که مهربانی و رحیم

 

سارا آرامش 

واسه تو 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦
تگ ها :

فراموشی

 الف ب پ ت ...نه

کلافه شده بودم ،اسم بچه  ....نه.

شایدم اسم اونی که دوسش دارمه...نه

a b c d ....نه

تاریخ تولدمه....بازم نه

کلافه شدم ،نتونستم چند روزی بنویسم آخه رمز عبورم رو فراموش کرده بودم.

امروز اقدام به بازسازیش کردم

همون رمز قبلی...

دیگه یادم نمی ره ...

چون...

برای بودن و ماندن و با هم شدنمان واژه ها را تکرار می کنیم...

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥
تگ ها :

به قول پائولو

چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
تگ ها :

قالب پنیر

 کجایی؟

عصر منتظر تلفن شدم ،هیچ خبری نشد ...حتما.... نمی دونم چرا خبری ازش نیست

یازده تا شماره ه از ۰ تا ۵ رو گرفتم...سه تا بوق که زد ...الو جوجو تویی؟ کجایی بابا نگران نشدم فقط خواستم ببینم کجایی.

همین

بدون اینکه جوابی بده پرسید تو کجایی؟هیچ جا یه جایی از این دنیای کوچیک

با شادی ،دوستم اومدیم یه چیزیی بخوریم

باید از هفته دیگه رژیم م  رو .... نه ولش کن ....آره از همین فردا هم می تونم ولی...

صداش خسته به نظر می یومد  بهش نگفتم آخه میگن امر بهشون مشتبه می شه . ماجرا رو تعریف کرد

می دونید حکایت قصه چیو داشت؟

زاغکی قالب پنیری داشت........روبهک جست و طعمه را به ربود...

مطمئن باش که خیره،بهتر از این می خواد پیش بیاد

سعی کردم با واژه ها خیلی بازی نکنم آخه ذهنش خسته بود

هیچی نگفتم و سکوت کردم

فعلا تا شب

یه دونه کیوی کال ور داشتم و نبرد بین دندان و کیوی شروع شد، ویتامینش هم پایگاه تن من.

من کیوی رو با پوست می خورم آخه اینجوری دوست دارم ولی توی مهمونی که همچین کاری نمی کنم

چشام داشت غروب می کرد که زنگ زد:

جوونم

سلام جوجو،هیچ وقت بهم سارا نمی گه

عیبی نداره

سلام بابا

خیلی بهترم،ولی خب کاریش هم نمی شه کرد،سعی کردم طفره برم تا موضوع دوباره براش تازه نشه

گفتیم و خندیدیم

واسه یکی از دوستام مشکلی پیش اومده بود ازش خواستم نظرش رو بگه

عین مشاورا حرف می زد ،بلیغ و شیوا و با تجربه....منم تند تند حفظ می کردم

خیلی خوبه

آخه خیالم راحت شد.من از اون خانمایی نیستم که پاپیچ مردشون می شن اخه من که مامانش نیستم

من باید مأمنش باشم،

بهترین ها مال ماست ،همه چی رو من وتو با قدرت ذهن و اندیشه و فکرمون به دست میاریم ،مگه نه؟

آره ،آره عزیزم

از شیر مرغ تا ....خودم و خودت

نی نی ها الان کجان؟توی ....آره توی خواب پس بگیریم بخوابیم تا فردا

می دونی ستاره های آسمون چند تاست؟نه

منم نمی دونم ولی به تعداد ستاره ها دوستت دارم

خب منم

بوس،بوس

 

واسه تو

سارا آرامش

 

 

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
تگ ها :

تولدت مبارک

برای تو می نویسم ،برای تو که قرار شد تنها سوغاتی بودنمان آرامش باشه.

با بودنمان یکدیگر را کامل کنیم.امیدوارم تا الان تونسته باشم به قولم عمل کرده باشم.

تمام نوشته های پایین بهونه ای بود تا بدونی یادت هستم

بودن و نبودن ما فرقی نمی کنه وقتی دلهامان با هم باشه.پس هستیم ،همیشه تا جاودانگی

امروز ،روز تولدت،نشونه ای باشه واسه من و تو

واسه لحظه هایی که به قول کریستین بوبن دارایی ماست و آنها را به آغوش می گیریم

واسه چشمایی که همدیگر رو دوست دارن و واسه دستایی که وقتی همو می گیرن فاصله انگشتامون رو پر می کنن...

واسه همه چیزایی که خودم و خودت می دونیم

خلاصه ترین جمله تقدیم تو: تی تیه مهربونم تولدت مبارک

واسه تو

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸
تگ ها :

ماهی شده ام

 ماهی شده ام:

دستی که سیلی می زند
نمی داند
و
گاهی ماهی تنگ
عاشق
نهنگ می شود
بی هوده سرم داد می کشند
نمی دانند
و دیگر ماهی شده ام
و
رودخانه ات از من گذشته است
نمیخواهم بیابان های جهان را به تن کنم
و در سیاره ای که هنوز رصد نکرده اند نفس بکشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند
رد بوسه ات را پیدا نمی کنند

چه برسد به.....

 

سارا آرامش

  
نویسنده : سارا آرامش ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
تگ ها :